X
تبلیغات
♪ دخملونه

E-MAIL.ARCHIVE .HOME.PROFILE

اسم من سال ۸۸ رفته تو این وبلاگ اما اولین باره توش پست میذارم

چقدر سخته پست اول رو در حالی بنویسی که کسی که بنایاین وب رو گذاشته نیست...

چقدر سخته برای وبلاگی پست بذاری که عاشقا و معشوقاش از هم جدا شدن...

راستش امروز که پست های آخر وب رو میخوندم دیدم وبلاگ با اون شور و هیجان چطور ساکت و خاموش شده. به فکرم زد دوباره بهش جون بدم. شاید بشه شاید نشه. اما من امیدوارم !

 

طبق روال معمول خودمو معرفی میکنم...

و بعدشم از همه ی دوستان تقاضا میکنم دوباره اینجارو زنده کنن.

من زینب متولد ۶۶ هستم سال ۸۶ با عشقم آشنا شدم. سال ۸۹ عقد کردیم و سال ۹۰ رفتیم زیر یه سقف. خودم کارشناسی ارشد منابع طبیعی هستم و همسرم ارشد ارتباطات.

بعد از یک سال و ۳ماه اینجا آپ شد...

 حیف به هیچ بخشی دسترسی ندارم تا از دوستان دعوت کنم بیان اینجا بنویسن

مهسای علی اگه اینورا اومدی خبری بده.

اینم وبلاگ من

+ تاريخ دوشنبه 15 آبان1391ساعت 10:14 نويسنده زینب ِ محمد |

سلااااااام

خوبين؟

معلومه كه اصلاااا خوب نيستين

از زماني كه مهسا رفت

ديگه اينجا شد متروكه

خيلي غمناكه

دلتنگ اون روزايي هستم

كه ميومدم اينجا حرفاتون نوشته هاي زيباتونو ميخوندم

اما الان چي ؟

هيچي

يعني نميخواين بياد مهسا يكي يكي كمر همت ببنديم و اينجا رو دوباره مثل روز اولش كنيد؟

اگه نه جوابتون هست بگين چرااااااااااااااا؟

دليلش رو بگين؟

+ تاريخ پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 13:38 نويسنده سارای حامد |

تو هم رفتی ، مثل همۀ قصه های تکراری زندگی من.حالا تو فقط ، تکرار دوباره یک قصۀ کهنه هستی.
دیگر نه اصراری به ماندنت و نه انکار رفتنت...هیچ چیزی در من نیست جُز مشتی تصویر و خاطره که می گذارم توی صندوقچه کنار همۀ رفته ها.
نه اشکی ، نه بغضی ، نه حتی نگاهِ لرزان نگرانی که از تکرارش خسته ام.این یک بار را می خواهم صاف و مستقیم خیره شوم به چشمانم و بگویم به درک!این رفتن برگشتنی نداره...
تو باور کن که من خوشبختم و به بختِ خویش، خوش خیال می خندم و نمی خواهم بزرگ شوم و فقط می خواهم برای بزرگ شدنم رویا ببافم.با سری که روی شونه های خودم گذاشتم نه شانۀ دیگری که به هیچ شانه ای امیدی نیست.چه دلتنگ باشم و چه نباشم.
باور کن می روم و دیگر به هیچ هوایی برنمی گردم. حتی آفتابی ترین هوا هم گرمم نمی کند ، بس که اینجا سرد است.هوای عاشقی هایم حواله به همان دلتنگی های گاه و بیگاه. بگذار فقط خاطره باشند و چند خطی روی بی خطی های این گذر، برای دلم که طعمش را یدک بکشد ، برای فرداها که آن هم نمی دانم برای چه؟! برای خالی نبودن عریضه و غریزه شاید ...
اصلا دلم میخواهد آنقدر در رفتن فرو روم که راه بازگشت را گم کنم و هی دور شوم و دور شوم.
می بینی؟!
بس که اندوه به جانم بارید ، خرافات مثل علف هرز در حرفهایم رویید...
از اندوهگین بودنم که فاکتور بگیری ، انگار حالم خوب است و دلتنگی ها را هم خیالی نیست و گور بابای زندگی که خیال منبسط شدن ندارد.

+ تاريخ پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 10:2 نويسنده ستاره’ محسن |

سلاااااااااااام

خووووووبين؟؟؟؟

معلومه شماها كجايين؟؟؟

آخه چي شده؟؟؟

اينگار شما يادتون رفته يه خونه اينجا دارين

خيلي وقته كه كسي اينجا چيزي ننوشته

بياين اينجاااا

دخترااااااااااااااااااااااااا

عاشقاااااااااااااااااا

حالا ما از عشقمون جدااااا شديم

شماها كه با عشقتون هستين حداقل بياين چيزي بنويسين

دلم پوسيد بخداا

منتظرمااااااااااااااااا

+ تاريخ دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 11:4 نويسنده سارای حامد |

سلام

بچه ها قصه عشق من و محسن تموم شد

دوست داشتید وبلاگ بیایید بخونید

.

.

اومدم بگم که دخترها همیشه بخاطر احساسشون

فقط و فقط بخاطر احساساتشون عروسکی میشن دست پسرها

.

.

من از خدا گله دارم... که چرا ما زنها رو با این احساس با این قلب با این لطافت

آفرید که همیشه و همیشه بازیچه دست مردها باشیم

چرا؟؟

.

ای دخترایی که از عشق مردتون مطمئن نیستید..هرچی زودتر فاصله بگیرید

که یه وقت پشیمونی بار نیاره

من خودم محسن رو ترک کردم... چون میدونستم آخره این قصه

یک ضربه روحی برای منه و شاید یک عمر پشیمونی..

هرچند که الانم روزهای خیلی خیلی سختی رو میگذرونم

هرچند الان به شدت افسرده ام

و یه شکست بزرگ رو تو زندگیم دارم ولی باز خدارو شکر که کاری نکردم از

روی احساسم که بخوام پشیمون بشم

.

من بخاطر ترک محسن یه مشاور گرفتم که بخدا خیلی کمکم کرد

یعنی عمرا اگه مشاور نداشتم نمیتونستم از عشقم به اون کم کنم.

.

دخترا واسم دعا کنید این روزای تلخ رو زودتر بگذرونم و تنفر جای عشق قبلمو بگیره.

+ تاريخ دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 10:59 نويسنده ستاره’ محسن |

 

كسي از مهساااااااايي خبري نداره

سلاااااااااااام

مهساااااااااا جونمممممممممم

كجايــــــــــــــي؟؟؟

دلم برات تنگ شده آجي جووووووووون

وبلاگتو كه مطالبشو پاك كردي

يه مطلبم كه گذاشتي نميشه نظر بذارين

و اينكه چراااااااا سيم كارتتو شكستــــــــــــــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مهساييييييييييييييييييييييييي

بيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آجي سارا نگرانته

 

+ تاريخ یکشنبه 19 دی1389ساعت 13:7 نويسنده سارای حامد |

با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توی دستش٬ او يک شکلات گذاشت توی دستم.

من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد. ديد که مرا ميشناسد. خنديدم.

گفت: دوستيم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که "تا" ندارد! گفت: تا مرگ!

خنديدم و گفتم: گفتم که "تا" ندارد! گفت: باشد، تا پس از مرگ!‌ گفتم: ‌نه٬ نه٬ نه، "تا" ندارد. گفت:‌

قبول٬ تا آن جا که همه زنده می شوند‌، ‌يعنی زندگی پس از مرگ. باز با هم دوستيم. تا بهشت، تا

جهنم، تا هر کجا که باشد من و تو با  هم دوستيم. خنديدم گفتم: تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد

يک "تا" بگذار. اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا. اما من اصلا "تا" نميگذارم!

نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نميکرد. می دانستم او می خواست حتما دوستی مان "تا" داشته باشد.

دوستی بدون "تا" را  نمی فهميد.
                                                         
گفت: بيا برای دوستی مان یک نشانه بگذاريم. گفتم: باشد تو بگذار. گفت:‌ شکلات! هر بار که همديگر

را می بينيم يک شکلات مال تو يکی مال من. باشد؟ گفتم: باشد. هر بار يک شکلات ميگذاشتم توی

دستش. او هم يک شکلات توی دست من. باز همديگر را نگاه می کرديم يعنی که دوستيم.

دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم.

می گفت: شکمو، تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را ميگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی.

می گفتم: ‌بخورش! می گفت: تمام می شود. می خواهم تمام نشود . برای هميشه بماند.

صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم:

‌اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها٬ آن وقت چه کار می کنی؟ گفت: مواظبشان

هستم. می گفت می خواهم نگهشان دارم تا وقتی که دوست هستيم و من شکلات را می گذاشتم

توی دهانم و ميگفتم: نه٬ نه٬ نه٬ "تا" ندارد. دوستی که "تا" ندارد.
                                                    
يک سال. دو سال. چهار سال. هفت سال. ده سال. بيست سال شده است٬ او بزرگ شده است.

من بزرگ شده ام. من همه ی شکلات ها را خورده ام. او همه ی شکلات ها را نگه داشته است.

او آمده امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها...!

می گويد:‌ ‌می روم اما زود برمی گردم. من می دانم. می رود و برنمی گردد!

يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:‌ ‌اين برای

خوردن و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم:‌ اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.

يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هايش. هر دو را خورد و خنديدم. می دانستم دوستی  من

"تا" ندارد. می دانستم دوستی او "تا" دارد. مثل هميشه. خوب شد همه ی شکلات هايم را خوردم . اما

او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟!

+ تاريخ یکشنبه 12 دی1389ساعت 16:57 نويسنده سارای علیرضا |

آخیش بلاخره تونستم رمزو پیدا کنم و دوباره بیام اینجا

اولاسلام به دوست جونای خودم

دوما تبریک به تمامه کسایی که تازه اومدن به دخملونه

 

سوما و سوما

 پسر گلم بدنیا اومد

مهدیارم ثمره ی عشق پاکم با عجله و نا غافل قدمهای کوچولوشو رو به دنیا گذاشت

 

رخصت

خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .

مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم

اولین نفس

کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه جیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینحا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهای من که هنوز حرفهایم تمام نشده

+ تاريخ دوشنبه 29 آذر1389ساعت 22:59 نويسنده سارای علیرضا |